خداوندا:بال و پرم شکسته است ! توان پرواز را ندارم ! در دور ترین نقطه ی تاریکی نوری را مشاهده کردم و دانستم که همواره با من خواهی ماند ...با نهایت خواهش تو را صدا میزنم و فقط به تو می اندیشم...دستانم را بگیر !
تازه پرواز را آموخته بود و توانسته بود بالهایش را بگشاید.در اولین تلاش برای اوج گرفتن تیری بر بالهای کوچکش زدند و پرنده ی کوچک را در عین بی رحمی به زمین پرت کردند.بالهایش زخمی و قلبش شکسته بود...کودکی اش را به یاد آورد،تنها آرزویش در آن لحظه این بود که ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشد و تلاشی برای پرواز نمیکرد!در دوران شیرین زندگی اش غرق شد !پدری داشت که تنها سرمایه ی گرانبهایش از این دنیا بود...همیشه پدر او را با خود به پرواز می برد،پرنده ی کوچولو همیشه آرزو میکرد که هرچی زودتر پرواز را یاد بگیرد تا همراه پدرش به سوی بی کران ها اوج بگیرد.پدر تنها دوست و همدم او بود !امید را با او یافته بود و زندگی را در وجود پدر مهربانش می دید.پدر زیبا و راحت پرواز میکرد و همیشه به او بهترین ها را می آموخت.به او میگفت:هیچ گاه برای پرواز عجله نکن و در شب های سرد و تاریک پرواز نکن و در کلبه بمان !هیچ گاه پایین را نگاه نکن چرا که هر آن ممکن است به جای اوج گرفتن به نقطه ای که خیره شده ای پناه ببری !به زمین و زمینی ها نیندیش چرا که تو را طعمه ای بیش نمیدانند و به محض احساس حضور تو فرصت پرواز را برای همیشه از تو خواهند گرفت !کوشا باش و فقط به بیکران ترین آسمان آبی بیندیش.روزی پدر بالهایش را برای پرواز گشود و گفت:وقت آن رسیده که من برم و تو به تنهایی پرواز را تجربه کنی ،هرچه او را اصرار کرد که با هم بروند پدر نپذیرفت !او را بغل کرد و با نگاهی غمگین بالهایش را برای همیشه گشود !پدر پرواز کرد !پدر رفت به سوی بی کران ترین آسمان معبودش ! ! ! پرنده ی کوچک هر روز انتظار بازگشتش را میکشید اما پدر هیچ گاه بر نگشت...!بارش قطره های باران او را به حال برگرداند...!بدنش غرق خون بود و سرما و باران قدرت بال زدن را از او سلب کرده بودند...سرانجام پرنده با چشمانی پر از اشک به زیر درختی در بیابانی واقع در زمین به انتظار نشست تا روزی بتواند باز هم بالهایش را بگشاید و برای همیشه به سوی پدر پرواز کند...!
سلام بابایی گلم...قربونت برم الهی نمیتونم زیباد حرف بزنم باهات چون نمی خوام ناراحتت کنم هرچند که میدونم از حال و روزم با خبری !خیلی داغونم بابا...خستم...از بی تو بودن دلگیرم...خیلی تنهام بابایی.تو این مدت روزای سختی و گذروندم ! کمکم کن بابا...!
به یاد تو مهربونم...![]()
شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه حوروپری گرچه لطیف است ولی
خوبی آنست ولطافت که فلانی دارد
چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب
که به امید تو خوش آب روانی دارد
کوی خوبی که برد ازتوکه خورشید آنجا
نه سواریست که دردست عنانی دارد
دلنشان شد سخنم تاتو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تیر اندازی
برده ازدست هرآنکس که کمانی دارد
درره عشق نشدکس به یقین محرم راز
هرکسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان زکرامات ملاف
هرسخن وقتی و هرنکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزنددرچمنش پرده سرای
هربهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو لغزونکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد...!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام بابایی ![]()
دلم بی نهایت واست تنگ شده
و بازم چاره ای ندارم ! تنها تسکینم خوندن شعرای قشنگته گلم
بازم رفتم سراغ دفتر شعرت و یکی از دوبیتی های زیبایی رو که سرودی مدام زمزمه میکنم...!
ای هدیه ی حق،مرغ سحر بال زنان گشتی و رفتی
دمی آیت روشن،شده خاموش به جهان گشتی رفتی
هان بین ز فراقت،همگام چشم ترانیم ..!
ای سرو سترگ،ماه نهان گشتی رفتی...!
باباییم چرا رفتی...!خودتم میدونستی که بعد از رفتنت چه دردی میکشیم...![]()
دوست دارم بابایی
عاشقانه و پر از غم،وجود ابدیتو پرستش می کنم...!
((. به یاد دکتر شریعتی .))...
و بابایی گلم![]()
(من دیوونه ی این شعرم!چون حس میکنم ازعمق سکوت به جای خودم حرف میزنه!)
من چیستم؟
افسانه ای خموش درآغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه ی نسیم
خشمی که خفته در پس هر زهر خنده ای
رازی نهفته در دل شبهای جنگلی .!
من چیستم؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام زشت قحبه ی بدکار روزگار !
من چیستم؟
بر جا ز کاروان سبکبار آرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ در بدری راه آشیان
اندر شب سیاه !
من چیستم؟
تک لکه ای زننگ به دامان زندگی
وز ننگ زندگانی،آلوده دامنی
یک ضجه شکسته به حلقوم بیکسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای !
من چیستم؟
لبخند پر ملالت پائیزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ...!
روحشون شاد و قرین رحمت الهی ![]()
![]()
پدر زیبا ترین واژه هستی...![]()
پدر جان!۳ ماه است که دیگر صدای گرم و مهربانت را نمیشنویم و دگر انتظاری برای آمدنت نمی کشیم!افسوس که دگر تو را نمی بینیم وافسوس که باید سالروز شگفته شدنت را بر سر مزارت جشن بگیریم ! جشنی که خالی از حضور فیزیکی توست اما یقین دارم که سرشار از حضور معنوی و روح بخشت است.!۴۶ سال پیش در چنین روزی چشمانت را به روی زندگی گشودی و با آمدنت زندگی بخشیدی !افسوس که قبل از رسیدن ۴۶ بهار زندگی ات چشمانت را با لبخندی به روی زندگی بستی...!پدر جان اندوه نبودنت را به سختی تحمل می کنیم و هر لحظه دستان مهربان و آغوش پر مهرت را طلب میکنیم...چگونه رفتنت را در باور کنیم...افسوس که دگر گرمی دستانت را حس نمیکنیم تا در سالروز تولدت بر آنها بوسه بزنیم...!
بابایی...گل قشنگم...
تولدت مبارک ![]()
با یه دنیا غم و اندوه و چشمانی گریون این روز عزیز و در کنار منزلگاه ابدیت و در کنارت جشن میگیریم...دوست داریم بابا...![]()
سلام به همه دوستای گلم...این جشن غم انگیز و به خاطر تولد باباییم گرفتم.پیشاپیش سالروز تولد حضرت علی و فرا رسیدن روز مرد و به باباییم و بابا بزرگ مهربونم و همه پدرای دنیا و آقایونی که هنوز پدر نشدن تبریک میگم...چون روز همه مردهاست...![]()
ازتون میخوام واسه بابا بزرگم دعا کنید تا هرچی زودتر سلامتیشو بدست بیاره...خیلی دوسش دارم...
خداوندا ملتمسانه از تو میخواهم همه دردمندان و بیماران و پدربزرگ من و شفا بدی و همه اموات و خصوصا باباییمو قرین رحمت خودت قراربدی... الهی آمین![]()
اینم یکی از دو بیتیهای خودمه که در فراق باباییم گفتم...باباییم با یه قلب شکسته تقدیم به تو![]()
عشق را در جان و دل می بینم اکنون
یار را از عمق شب می جویم اکنون
در فراقت ای تو معنا داده ی این زندگی
ناله ها سر می دهم از غمت اکنون
گل من تولدت مبارک...دوست دارم بابا جونم![]()
یه حس گرم توی وجودمه!کمی تامل میکنم...و اکنون فهمیدم این گرمای امیده!امید به رسیدن..!رسیدن به معبودم...!تو این چند روزه حال و روزم فرقی نکرده اما کمتر گلایه میکنم!خیلی بیشتر از قبل به خدا نزدیک شدم و این امیدی که تو دلم جوونه زده بهم انرژی میده..!دیگه هیچی ازت نمیخوام فقط...!هر لحظه تورا سپاس میگویم و ستایشت میکنم...!خداوندا سپاس...
سلام بابایی
میدونی که یه هفته دیگه روزته..!اما تو نیستی
!اما مطمئنم که مثل همیشه پیشمی...میام پیشت اما دیگه نمیتونم دستای مهربونتو ببوسم و بگم بابایی روزت مبارک...
!میام پیشت بابا مثل هر سال واست جشن میگیرم
!قربونت برم الهی امشب دلم بدطور هواتو کرده،رفتم سراغ دفتر شعرت...
مینویسم به یاد تو بابا...دوست دارم بی اندازه...
افسوس که خیلی زود به منزلگاه ابدیت سفر کردی و بالهای عشقت را برای پرواز ه سوی او گشودی!
رفتی به سوی عشق...اندکی دگر می آیم...![]()
میدونم که این شعرو هم مثل بقیه با یه دنیا عشق سرودی...به یاد تو ...![]()
شعر من شعر غم است شعر جنون
من کلامم پر ز سودای فزون
شعر من مجنون کند عشاق را
سوی دریا می برد مشتاق را
گویشم برپا کند دریای خون
رویشم از بن کند خصم زبون
درد من درمان تنها بودن است
عاشق و معشوق را پوشاندن است
من خیالم راحت جان و تن است
عشق من بر عاشقان پیراهن است
با کلامم گریه ها بر پا کنم
با زبانم جوی حق دریا کنم
می کنم از آسمان حق را طلب
شهد عشق از حق بدانم من سبب
من سخن از عشق و از حق گفته ام
غنچه ی زیبای عشق بشکفته ام
من ز دل زاری کنم بر عاشقان
حق بکویم بهرشان من از نهان
تا چه گویند و چه جویند زین سخن
یادی از عاشق کنند در انجمن!
روحت شاد بابایی![]()
![]()
![]()
امشب دلم خیلی گرفته،خوابم نمیبره ،دلم داره میترکه میدونم که فقط با نوشتن درد دلم تو کلبه تنهایی خودم و باباییم آروم میشم...از همه دل گیرم...از خودم از زندگی از دنیا از باباییم که تنهام گذاشت و...از خدا که من و آفرید...دلم انقدر گرفته که اصلا نمیدونم چی بگم،با کی حرف بزنم که بفهمه من چی میگم.به کی بگم درددلمو که درکم کنه و بهم دلداریه الکی نده...داشتم قرآن میخوندم...دیدم بهترین کسی که حرفامو میفهمه خودشه که از حال و روزم باخبره...اما آخه خدایا چه قدر داد بزنم ...دیگه توان ندارم،خسته شدم...بریدم...دیگه بریدم...به خدا نمیتونم...بابا خستم...از همه چی از همه خستم بابایی،از خدایی که میگن مهربونه اما انگار صدامو نمیشنوه!!!از زندگی بدون تو...بابا خیلی سخته بدون کسی زندگی کنی که تکیه گاهت بود،حامیت بود،همه چیزت بود...بابا تو همه زندگیم بودی،بابا هیچ کس مثل تو دوستم نداره،هیچ کس درکم نمیکنه به خدا هیچ احدی نمی فهمه درد من چیه...بابا اینا نمیدونن که با رفتنت من نابود شدم...به خدا همشون به خاطر خودشون گریه میکنن...اما بابایی من واسه تو زار میزنم...بابا ای کاش میشد برگردی...خودت زود رفتی داغ هیچ کس و جز بابات ندیدی...اما گناه من چی بود که تو لحظه هایی که باید کنارم میموندی تنهام گذاشتی...نمیدونم چه قدر باباتو دوست داشتی اما هیچ وقت با رفتنش اون رنجی و که من از رفتن تو میکشم،نکشیدی!تو من و دیوونه خودت کردی،همه امیدم واسه زندگی تو بودی بابا اما حالا چی کار کنم؟بابا میدونی الان چی جلومه؟همون شعری و که واسم گفتی و با امضای خودت بهم دادیش...یادته نصفه شب بود دیدی بیدارم اومدی و گفتی بابایی این و واسه تو گفتم...آخ که چه روزای خوبی بود...!!!چون خودم بی نهایت این شعرو دوست دارم و از جونمم بیشتر واسم ارزش داره با یه دنیا دلتنگی ۳ بیتشو مینویسم تو کلبه تنهاییمون بابا...واسه تجدید خاطره های قشنگ و بهاریمون که خیلی زود جاشونو به روزای پاییزی دادن... هدیه به دخترم سحر...
...........................................
کیه اون که براش این شعرو گفتم
زخوبی و قشنگیش من نوشتم
یکی یکدونه گلزار خونس
سحر عطرش تو خونه عطر پونس
چنین دردونه ای پیدا نمیشه
توی قلب باباشه جاش همیشه
خدایا آخه چرا باباییمو ازم گرفتی...![]()
خدایا چی بگم...بابا من تورو میخوام...هرروز که میگذره بیشتر جای خالیتو حس میکنم...بابا دلم واسه آغوش گرمت یه ذره شده...آخه بی رحما چه طور دلتون اومد جسم گل و مهربون باباییه من و بذارین تو خاک...چرا چرا ؟؟آخه چرا من و آفریدی و بهترین بابای دنیا رو بهم دادی اما زود ازم گرفتیش...خدایا به درگاهت التماس میکنم ...نمیخوام زندگی کنم ...خسته شدم...منم ببر پیش باباییم...من زندگی بدون باباییمو نمیخوااااااااااااام...یاد فریدون افتادم ... بابا یادته این ترانشو همیشه با هم میخوندیم...![]()
پشت این پنجره ها دل میگیره
غم و غصه دل و تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونییه
دل من زندون داره تو میدونی
هرچی بش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
میخوام امشب با خودم شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی...![]()
اون موقع همینجوری این آهنگ و گوش میدادم...اما حالا...بابا، با رفتنت حال وروز من مثل این شعر شده..الان بدون تو که گوشش میدم اشک میریزم...تو پیشم نیستی اما همون ترانه ای که تو بهترین لحظاتم با تو گوش میدادم حالا در نبود تو حال و روزمو واسم میگه...بابا میبینی چی به روز سحرت اومده!میبینی چه قدر تنها شده!بابا یادته بهت میگفتم من فقط تورو دارم اما همیشه میگفتی نه بقیه هم...حالا دیدی که فقط تو همدم و دوست و همه کسم بودی...بابا میدونم الان اگه بودی میگفتی چرا نا امید شدم و خدا رو دارم...اما بابا من نمیتونم مثل تو باشم،تو قلبت پاک بود و امیدت فقط به اون بالاییه...حتی تو بدترین حالت که روزای آخر زندگیت بود ذکر میگفتی و ازش کمک میخواستی...اما من نمیتونم...آره بابا نا امید شدم،همون چیزی که همیشه میگفتی ازش دوری کن...اما نتونستم به قولم عمل کنم،با رفتنت امیدمو از دست دادم...
بابا کمکم کن...کمک کن بتونم رفتنتو اول باوربعدشم تحمل کنم...مثل همیشه بهم روحیه بده،تشویقم کن...باهام حرف بزن دلم واسه حرفات تنگ شده باباااااااا...من اگه اسیر خاکم،تو که جات تو آسمونه...
(سلام به شما دوستای گلم که تو این مدت با لطف بی پایانتون من و شرمنده کردین،درسته که دیگه بابام نیست تا بهم روحیه بده اما شما با حرفاتون به من انگیزه نوشتن میدین...امیدوارم که از حضور گرم شما عزیزام کلبه تنهاییم همیشه روشن باشه و هیچ وقت تا زمانی که مرگم نرسیده چراغش خاموش نشه
تورو خدا من و ببخشید که با حرفا و درددلام ناراحتتون میکنم مخصوصا حرفای امشبم...به خدا تنها دل خوشیم همینه که بنویسم و دلمو کمی خالی کنم...امشب خیلی ناگهانی نوشتم اما آروم شدم،یه دنیا معذرت به خاطر حرفای تلخم...راستی ترانه مورد علاقه بابام ،که همیشه میگفت اشعار زیبایی داره در وصف حضرت فاطمه،و پیدا کردم و گذاشتم واسه کلبه تنهاییم به یاد باباییم...امیدوارم شمام خوشتون بیاد...ببخشید که امشب زیاد نوشتم،دلم خیلی گرفته بود شما به بزرگی خودتون ببخشیدم
دوستون دارم![]()
)
با یاد سهراب و باباییم تمامش میکنم...![]()
گوش کن دورترین مرغ جهان میخوند.
شب سلیس است،ویک دست،و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل،ماه را میشنود.
پلکان جلو ساختمان،
درفانوس به دست
ودر اسراف نسیم،
گوش کن،جاده صدا میزند از دور قدم های تو را.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان،کفش به پا کن،و بیا
و بیا تا جایی،که پرماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
ومزامیر شب اندان تورا،مثل یک قطعه آواز به خود
جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که تورا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق
تر است...!
روحشون شاد...![]()
الهی به امید تو...![]()
![]()
خداوندا نمیدانم چگونه با تو سخن گویم،از چه گویم!تو که خود بهتر از من میدانی چه بر سرم آمده...افسوس که سرنوشت تلخی را برایم نوشتی و خیلی زود با طعم جدایی آشنایم کردی،اما آیا تویی که همه از عدالت و بخشنده گی ات سخن میگویند اینچنین مرا ...به کدامین گناه اینگونه مجازاتم کردی؟!به گناه عشق؟جرمم چه بود؟دل بستن؟...مگر در سرای شما عشق را نمی شناسند!یا شاید هم کسی معنیش را نمیداند!در سرای ما همگان عشق را به خوبی میشناسند ...اما آیا تو که خود ما خاکیان را آفریدی و از عشق خود در وجود ما نهادی عشق را نمیشناسی!محال است،باور کردنی نیست...چگونه خدایی که نمایانگر عشق است...نه نه غیر ممکن است...تو خوب میدانی که چیست وخوب آن را حس کردی و از زیبایی آن به بنده ات هم دادی!با خود می اندیشم شاید تدبیری داشته ای که من حقیر از آن بی خبرم!یقین دارم که تو بخشنده تر از آنی که بخواهی بنده ات را عذاب دهی...آری...باز هم سجده شکر به درگاهت به جا می آورم و تو را سپاس میگویم به خاطر هرآنچه که تا کنون به من داده ای،به خاطر پدری که منشاء عشق و زیبایی بود و وجودم از وجود اوست...افسوس که خیلی زود از نعمت داشتنش محرومم کردی اما باز هم تو را شکر میکنم که وجودم را از او ساختی...تو را شکر میکنم به خاطر عشقی که به من آموختی اما او را هم مثل پدرم خیلی زود از من گرفتی...هرچند که این عشق سر انجامی نداشت اما با وجود او به زیبایی ها پی بردم و یافتم زندگی چیست!
سلام باباییه گلم.قربونت برم الهی دلم واست یه ذره شده،بابا چند وقته کم میای به خوابم!تو رو خدا هر شب بیا!بابا اگه بدونی خونه بدون تو چه جوری شده...اونقد سوت و کوره که حد نداره،فقط صدای گریه های مامان به گوش میخوره!بابا حتی درو دیوار خونه ام به عزای رفتن تو گریه میکنن...خونمون بدون تو هیچ صفا و رنگی نداره بابا،هرکاری میکنم بازم صدای خنده هاتو حرفاتو بشنوم نمیتونم،فقط صدای گریه و گریه...بابا،مامان خیلی بی تابی میکنه،انقدر گریه میکنه که کم کم چشماش داره ضعیف میشه!همش از خدا میخواد که زودتر بیارش پیش تو،بابا آخه گناه مامان چی بود که تنهاش گذاشتی؟خودت میدونی که دیوانه وار عاشقت بود و پرستشت میکرد،حالا بدون تو چطور اندوه نبودنتو تحمل کنه!!هر ظهروشب چشمش به در که مثل قبل از دفتر بیای خونه،نمیدونم چه کار کنم بابا...دیگه بریدم،آخه مگه گناه من و داداش چی بود که باید انقد زود از دستت بدیم!خودمون به جهنم نمیدونیم مامان و چی کار کنیم،میام بهش دلداری بدم خودمم باهاش گریه میکنم..!بابا به خدا خیلی مواظبشم اما اصلا آروم نمیشه!تا کی جلوی خودمو بگیرمو پیش مامان گریه نکنم...گاهی وقتا احساس میکنم قلبم میخواد از غصه بترکه...راستی بابا ۵شنبه روز مادره...یادته هر سال با هم می رفتیم و واسش هدیه می گرفتیم،فردا میخوام برم واسش هدیه بگیرم اما بدون تو بابا...امسال اولین سالیه که تو کنارش نیستی،بابا چه طور جای خالیتو،تو روزی که نیاز داره کنارش باشی،واسش پر کنیم؟آخه مگه میشه...!با اینکه میدونم دیگه هیچی مامان و خوشحال نمیکنه اما همه سعیمو میکنم بیشتر کنارش باشم و دلداریش بدم.بابا ۵شنبه که میایم پیشت بهش قول بده که میای به خوابش،بابا تورو خدا بیا به خوابش مطمئنم یه کم آروم میشه...بابا خیلی سخته بدون تو...خیلی...بابا نمیشه اصلا نمیشه!با همه وجودم صدات میزنم که بشنوی...باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم برات تنگ شده...!بابا یاد اون غزل حافظ افتادم که همیشه می خوندیش...
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
بابایی
دوست دارم بی اندازه...![]()
![]()
چشمامو باز کردم و به این دنیای بی ارزش پا گذاشتم غافل از اینکه چه آینده ای در انتظارمه...از همون موقعی که احساس دوست داشتن و درک کردم عاشق بابام شدم.تمام زندگیم بود با تک تک حرفاش بهم درس میداد.بچه که بودم شبا تو بغلش میخوابیدم و واسم ترانه گوگوش(پشت دیوار دلم) و میخوند تا خوابم میبرد.از همون بچگیم عاشق موسیقی بودم درست مثل خودش.وقتی بزرگتر شدم میگفت همه چیت مثل خودمه.با بندبند وجودش منو آشنا کردومثل خودش بزرگم کرد...یادمه واسه ضبط برنامه که میومدن خونمون من میموندم خونه و به صحبتای بابام خوب گوش میدادم و همه رو واسش تکرار میکردم وقتی منو تو اون حالت میدید غرق لذت میشد...قلم روانی داشت.زیبا مینوشت و زیبا شعر میگفت.چه مثنوی هایی که در مورد علی و مظلومیت حسین گفت و اشک ریخت و من حالا معنی اشکای قشنگشو میفهمم.همیشه شیفته توانمندیهاش بودم .فن بیان فوقالعاده ای داشت همیشه وقتی تو یه جمعی حرف میزد همه مجذوب حرف زدنش میشدن...وقتی رفتم کلاس سوم واسم غزلای حافظ و بیت بیت میخوندو معنی میکردو من حفظ میکردم طوری که بعد از تقریبا"۶ ماه ۲۵ غزل و حفظ بودم و معنی همه رو میفهمیدم...گفتم که عاشق موسیقی و هنر بود.۱ارگ واسه خودش گرفت و شروع کرد به تمرین کردن بدون هیچ استادی.روزی ۶ ساعت تمرین میکرد و بعد از ۲ سال یه نوازنده ماهر شد که همیشه واسم اله ناز و میزد...با توجه به علاقه شدید من به ساز واسم گیتار گرفت و گذاشتم کلاس هرروز که میدید بیشتر به سازم عشق میورزم بهم ارگ زدن یاد داد.میگفت و من با جون و دل به صداش گوش میدادم و چشمام به دستای مهربونش بود که ساز میزد.صدای مهربونش بهم آرامش میداد...اونقدر مهربونیاش زیادن که نمیدونم از کدوم بگم.جوری تربیتم کرد که همیشه از حق خودم دفاع کنم و به قول خودش وقتی بزرگ شدم بتونم روی پای خودم بایستم.همیشه بهش میگفتم میخوام برم رشته حقوق و مثل خودت وکیل بشم خوشحال میشدو استقبال میکرد...اما کم کم بزرگ شدم و علایقم تغییر کرد تو انتخاب رشته راهو واسم باز گذاشت و رفتم گرافیک...هرروز که میگذشت و کارام و میدید تشویقم میکردو به قول خودش بهم افتخار میکردو میگفت دخترم هنرمنده...از اونجا که به بابام رفته بودم دستی تو نوشتنم داشتم و بین نوشته هام وقتی حال و هواش میومد شعرم میگفتم و با استقبال و تشویقش رو به رو میشدم.کمکم میکرد و هر مشکلی داشتم واسم برطرف میکرد.بهترین دوستم و محکم ترین تکیه گاهی بود که همیشه بهش افتخار میکنم...اما تقدیرو روزگار نامرد باباییه مهربون من و تو سن ۴۵ سالگی پرپر کرد...
گل من بابای قشنگم الان ۵۴ روزه که چشمای میشیشو به روم بسته و من و تنها گذاشته...بابایی رفت اما نمیدونست با رفتنش چه چیزی و تو وجود من میشکنه...بابا رفت و تنها دخترشو تنها گذاشت با یه دفتر شعر پر از خاطره و یه ساز غریب که حالا وقتی دستاش میره رو کلیداش دیگه باباییش کنارش نیست...دیگه باباییش نیست که واسش اله نازو بزنه.حالا من واسه بابایی اله نازو میزنم...![]()
![]()
![]()
اینم شعریه که بابام واسه رفتن بابای خودش گفته و ما همین شعرو رو سنگ مزار قشنگش نوشتیم...اما فقط ۳ بیتشو مینویسم چون خیلی زیاده...
رفت آنکه سایه امید من بود
رفت آنکه یاد او بالین من بود
همچو مجنون در فراغ لیلیش آواره گشتم
رفت آنکه نام او تسکین من بود
سائلی بودم که جویم صحت حال پدر را
رفت آنکه یاور دیرین من بود...![]()
باباییم چرا رفتی و تنهام گذاشتی...نمیتونم رفتنتو باور کنم...بابا منم ببر پیش خودت...
عشق را در جان و دل می بینم اکنون
یار را از عمق شب می جویم اکنون
در فراقت ای تو معنا داده ی این زندگی
ناله ها سر می دهم ازغمت اکنون